تبليغاتX
تولدی دیگر


تولدی دیگر

 

این دنیا ی واروونه این را خوب می دوونه ..

من دیوونه تورا دوست دارم...

پ.ن: این جمله را از جایی شنیدم ها...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:52 توسط mergus| |

 

عشق می ورزم و امید که این فن شریف...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:24 توسط mergus| |

 

You know me ?

I don’t think so…

I don’t know my self…

some times I think I know my self and what is best for me but the other time

 I am not happy with what I choose for myself ..

And then I feel happy with some thing I never think of…

My life is full of wonders .some times i cant make my mind ..

I think I am not familiar with my feelings ..

I don’t know how to distinguish …..

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:2 توسط mergus| |

 

بین عشق و نفرت فاصله ای کمتر از تار مویی است...

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:44 توسط mergus| |

 

بازهم بار دیگه تجربه اش کردم ..با اینکه این بار بیش از همیشه نگران بودم و قبلش حالم بد بود

 ولی باورم نمی شه که ۲ روز متوالی اینقدر زیبا داشتم ..

از اینکه بازم یکسال دیگه را تجربه کردم با همه خوبی ها و بدی هاش خوشحالم .. 

نمی دانستم که انقدر عاشق اونام ..و اونها اینقدر من را دوست دارند...

گویی خداوندم می خواست به من بگه عشق الهی در این دنیا در جریانه و داره کار خودش را

می کنه ..اینقدر نگران همه چیز نباش..

عشق می ورزم و باور دارم که آنروز...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:55 توسط mergus| |

 

لاک پشت هام عاشق می شن ولی  تحمل درد عشق براشون راحته..

چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون می کنه!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:48 توسط mergus| |

 

با هر چه عشق نام تو را می توان نوشت ...

با هر چه رود نام تو را می توان سرود ...

پ.ن : این متن را از رادیو شنیدم ولی دوست داشتم اینجا بنویسم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:55 توسط mergus| |

فکر کردن به گذشته ، مانند دويدن به دنبال باد است
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:16 توسط mergus| |



تا حالا اتفاق افتاده واست  ، خیلی حرف تو دلته ...تو مغزته

ولی وقتی مداد را روی کاغذ می گذاری نمی توانی هیچ چیز بنویسی ...

دلت پره ولی نمی دانی چه طوری بگی .. اصلا چی بگی  ...

ولی اگر هم نگی انگار سینگینی ..می خوای این بار  را از ذهنت بر داری و خالیش کنی ولی افسوس!

باور کن این صفحه کلید کامپیوتر الان برای من حکم همون کاغذ سفیده است...

چی بگم نمی دانم....


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:20 توسط mergus| |

چشمه به امید رود می جوشید و رود به امید دریا جاری می شد

حالا که جلوی رود را سد بستند..

حالا که دیگه امیدی برای رسیدن به آغوش دریا نداره

حالا که آرزوی یکی شدن قطره های وجودشان سرابه..

کسی نیست بپرسه که  چشمه درد رود را از کجا فهمید که این گونه خشکید!....

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:55 توسط mergus| |


Design By : Night Skin